بهاریه

مرحوم ميرزا حسن میراخوری (خواری)     

آمد به صد جلال ز ره  موکب بهار

ساقی به یمن مقدم گل خیز و می بیار

مستور گشته باغ  زاستبرق  و حریر

از فر فرودین  شده صحرا چو  لاله زار

گشته هوای دشت معطر ز بید مشک

نو برگها چو پنجه بط رسته از چنار

بر شا خ ارغوان بنگر کز شمیم خویش

عطر و گلاب و عود  به بستان کند نثار

بنشسته نو عروس چمن بر فراز  تخت

افشان نموده طره مشکین تابدار

خلخالی از زمرد بر پای بسته است

بر سینه سینه ریز زیاقوت آبدار

گردیده زیب گردن دوشیزگان باغ

برگ شکوفه چون صدف و درّ شاهوار

در باغ و راغ رسته گل و لاله از زمین

پر از بنفشه ها شده اطراف جویبار

گردیده باز دیده نرگس ز خواب ناز

سر بر کشیده سنبل  خطمی ز هر کنار

از تبدین و لعل و ز فیروزه عقیق

بر گوش شاخسارشد آویزه گوشوار

باغی که بود فصل شتا آشیان زاغ

در وی شده است نغمه سرا بلبل و هزار

ساقی ز جام باده بشوی رنگ غم زدل

باد صبا زچهره بستان برد غبار

لبریز کن زباده خلر پیاله را

دم را غنیمت است جهان نیست پایدار

ساقی مده تو فصل گل و لاله را زکف

بر این سپهر گردون کی باشد اعتبار

ما را چه حاصل است که بعد از وفات ما

ماند به جای بهر کسان قصر زرنگار

خواری مباش منحرف از راه مردی

نیک و بدی زماست که ماند بیادگار

ميرزا حسن میراخوری (متخلص به خواری) متولد سال 1279 شمسی در روستای حسین آباد کردها (گرمسار) . وی در سال 1353 شمسی دیده از جهان فرو بست. از حسن خواری دفتر شعری به یادگار مانده است.